حكيم ابوالقاسم فردوسى

66

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گوهر بيآراسته بودند ، با خود بيآورد و به فرمانبران پيران داد . آنگاه خودش به درگاه پيران خراميد . چون به پيش او رسيد ، بر او آفرين كرد و گفت : اى كه در ايران و توران ، بخت و هنر تو نامور است ، همانا كه هيچ كس به فرّ و كلاه بزرگى تو نباشد زيرا كه هم دستور شاهى و هم زيبندهء تخت . و بدين سان رستم چنان او را فريب بداد كه پيران ، رستم را نشناخت . پس پيران از رستم پرسيد : برگوى كه از كجا آمده‌اى و كيستى و از چه رو بدينجا آمده‌اى ؟ رستم به دو گفت : من يكى از كهتران تو هستم كه يزدان ، آبشخور مرا به شهر تو كرد . بازرگانى هستم كه راه دشوار و دور ايران تا توران را بپيموده‌ام . هم فروشنده‌ام و هم خريدار . از هر گونه چيز دارم و مىخرم . روان خود را به فرّ تو نويد داده بودم . اكنون اين اميد را دارم كه پيران پهلوان زير پَر مرا بگيرد تا به خريدن چهارپايان و فروش گوهر پردازم . باشد كه از داد تو كسى مرا نيآزارد و از ابر مِهر تو ، بر من گوهر ببارد . آنگاه رستم آن جام پر از گوهر شاهوار را از براى بشار ، نيايش‌كنان به پيش پيران برد و آن اسپان گرانمايه و آراستهء تازى نژاد را نيز با آفرينهاى بسيار به دو داد . ديگر چنان كه مىخواست ، آن كار ، ساخته شد . چون پيران به آن گوهرهاى جام درخشان بنگريست ، او را آفرين كرد و بنواخت و بر آن تخت پيروزه بنشاند و به دو گفت : برو و به زينهار ما به درون شهر بيا ، زيرا كه ما برايت نزد خويش جايگاهى بسازيم . از آنچه كه دارى ، هيچ ميانديش و بدان كه كسى را بر سر آن با تو پيكارى نباشد . برو و هر چيز باارزشى كه براى فروش دارى بيآور و در هر سو به جستجوى خريدار باش . در سراى فرزندم فرود آى و به مانند خويش من باش . رستم كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پهلوان ، من در اينجا با روانى روشن بمانم . بدان كه همهء خواسته‌هاى من از آن توست . ولى با كاروان خود در بيرون شهر فرود آيم و در همانجا بمانيم ، زيرا كه همه گونه مردمى با من هستند و نبايد كه هيچ از آن گوهرهاى من كم شود . پس پيران به دو گفت : برو و در هر جايى كه مىخواهى فرود آى . من نيز پاسبانانى در پيش تو به پا مىدارم . و بدين سان رستم ، خانه‌اى [ در بيرون